«
«
محمد علی اینانلو: شکارچی عاشق
محمد علی اینانلو: شکارچی عاشق

چون بسیاری دیگر با محمد علی اینانلو بر پرده تلویزیون آشنا شدم. بعدها در دفتر مجله طبیعت. کمی از آن کشتار تلخ خانواده ماریتا در بافق گذشته بود. اینانلو در سوگ آن سه یوزپلنگ به قلم خود مطلبی نوشت: “کشته جهل … کشتن جهل…”.  وقتی آن را خواندم شناخت دیگری از او پیدا کردم. می دانستم که او شکارچی است و من از شکارچی ها خوشم نمی آمد، حال می دیدم که او شکارچی عاشقی است که از مرگ بیزار است. او از جهل هم بیزار بود. نمی دانم در آن حادثه یا قبل از آن تصمیم گرفته بود که بماند و با قلم و دوربین به جنگ جهل برود. جهلی که علاقه و احترام به طبیعت را نمی فهمید و میراث طبیعی ایران را تکه تکه می کشت و از بین می برد.

از آن زمان بیست و چند سال می گذرد. مجله ها و کلاس ها و برنامه های تلویزیونی. امروز وقتی به مردم روستاهای دور یا به هم وطنان دور از وطن بر می خورم خیلی از آنها به محض آغاز گفتگو در باره طبیعت، نام اینانلو، ایرانلو! یا ایلانلو! را به زبان می آورند و از او یاد می کنند و من متوجه می شوم که او کارش را کرده است. او بر گوشه ای تاریک از صحنه زمانه خود، نور تابانده و مردم این روشنی را دیده اند. کاری که خیلی از ما خواستیم اما نتوانستیم.

این کار سخت ابزار خودش را می خواهد. اینانلو شخصیتی کاریزماتیک داشت، با آن قد بلند و سبیل کلفت و صدای غرا که  به او جاذبه و اعتماد به نفس زیادی بخشیده بود. او درک رسانه ای زیادی هم داشت. جامعه را می شناخت، ارتباط را می فهمید و مخاطب خود را می سنجید. او برای عامه مردم کار می کرد. مخاطب او خواص جامعه نبودند و به نظر من این انتخاب درستی بود. اینانلو هیچ گاه مدعی ساخت مستند های علمی نبود و تعهدی هم به حفظ اصالت علم در کارهایش نداشت، در عوض کارهای او سرشار از هیجان، تخیل و روایت های پر جاذبه و صمیمی یک طبیعت دوست بود. این ها همان بود که مخاطب او می خواست، با آن ارتباط می گرفت و خود را در نقش اینانلو میدید، سرزنده، جسور و دانای طبیعت.

از دید من او مردم را با خود به تماشای طبیعت ایران می برد و در ماجراجویی ها و بازیگوشی های خود شریک می کرد. در گوشه و کنار این سفرها تلنگرهایی  به مخاطب می زد که رنگ و بوی آموزش برای حفظ طبیعت داشت. این مختصر آموزش در لابلای هیجان و ماجراجویی های سفر به دل مردم می نشست و آنها را حساس و علاقه مند می کرد. اکنون می توان گفت که او در این کار حرفه ای بود. البته در کارنامه او در کنار اسماعیل میر فخرایی برنامه متفاوتی چون “با طبیعت” با یک نگاه محکم کارشناسی، تحلیلی و بعضا چالش بر انگیز هم به چشم می خورد که از دید من تا به امروز نسبت به تغییرات زمانه مشابهی نیافته است .

در کنار این همه کار و اثر و خدمت، نقدهایی نیز بر او وارد شده. هر چند که در این روزگار، تفکیک ناسزا از نقد بر من روشن نیست اما من اغلب، آنها را نتیجه جزء نگری در کارها و سوء تفاهم می دانم. سوء تفاهمی که زاییده بی احتیاطی های خود اینانلو بود. آنها که او را بیشتر از من می شناسند می دانند که اینانلو در عین سخت کوشی و صلابت، شخصیتی سرخوش داشت، با بازیگوشیهای خاص خودش. بسیاری که با این جنبه از شخصیت او آشنا نبودند امروز گروهی از منتقدان اویند. شیطنت های اخیر او در ماجرای یوز بر پیراهن تیم ملی یا شائبه حضور او در ماجرای شکار و از این دست، گرچه به هیچ وجه قابل تایید و تمجید نیست اما خوب یا بد، از آن بخش بازیگوش شخصیت او می آمدکه البته با ذره بین بد بینی های متداول نسبت به افراد معروف، بزرگنمایی هم شده بود. عده ای دیگر که آثار او را نقد می کنند متخصصین طبیعت هستند که اغلب مخاطب او نیستند، مخاطب کارهای او را نمی شناسند و از زاویه دید مصرف کنندگان واقعی اثر به موضوع نگاه نمی کنند. و در آخر عده ای از نسل نو که جوان تر از آن هستند که شناختی از کارنامه او داشته باشند. اینان که ذره ای از تجربیات روزگار اینانلو را نداشته اند و اصولا در یک فضای مجازی زندگی می کنند، نقدهای احساسی و گاه توهین آمیز به اشتراک می گذارند.

مهم این است که در یک نقد کل نگر، هرگز نسبت کژی ها و کاستی های اینانلو به یک عمر ماندن، نوشتن و برنامه ساختن او برای مردم ایران برتری ندارد.

آیا این برای احترام ما به او بس نیست؟

 به اعتقاد من، ما در این سالها بیشتر فراموشکار، عجول و ناسپاس بوده ایم. می توانیم پس از او این گونه نباشیم.

هومن جوکار

۱۳/دی ماه/۱۳۹۴

Share This: