«
«
درد شکار
درد شکار

 

نوشته‌ی سام رجبی

بزرگترین گناه آدمی، بزدلی‌ست. میخائیل بولگاکف

روز جمعه در سیزدهمین نمایشگاه بین‌المللی محیط زیست مناظره‌ای بین آقای دکتر فاضل، رییس دانشگاه محیط زیست و آقای دکتر شفیع‌زاده، رییس شرکت یاسمین‌پارسه برگزار شد و قرار بود دیدگاه‌های له و علیه کاربرد ابزاری شکار در حفاظت مطرح شوند. چنین مناطره‌ای جایش بسیار خالی بود و متأسفانه خالی ماند. هر دو طرف بحث را خیلی خوب و منطقی باز کردند، اما خیلی زود مناظره تبدیل به مجادله شد. تماشاچیان نیز که بیشتر طرف‌دارهای پروپاقرص محیط زیست و حق حیات و طبیعت و جانوران بودند و طبق عادت خسته‌ی این مردم خسته، جلسه تبدیل شد به دادگاهی برای طرح ادعای رانت‌خواری آقای دکتر فاضل و دزدی ۱۰۰هزار دلاری آقای دکتر شفیع‌زاده! طبق معمول مدرکی برای اتهام‌ها در دست نبود و طبق عادت، همه‌ی فرض‌های اصلی بحث را فراموش کردیم تا بتوانیم به هم بتوپیم. ما مردم بی‌ادبی نیستیم و از نام بردن پرهیز می‌کنیم، ولی حتی به کسی پرخاش شد که حضور نداشت و تا همین چند هفته پیش، باز هم طبق عادت، بُت حفاظت از محیط زیست بود، تا باز هم بی‌دادگاه، به قعر قهر مردم بیافتد. ما مردمی قطبی هستیم و از همین رو زود توی ذوق‌مان می‌خورد. طبیعی است که در چنین فضایی بحث نتیجه نمی‌دهد. برای کسی که از میان تماشاچیان وسط بحث یک فریاد بی‌منطق می‌زند دست می‌زنیم، به حرف‌های مخالف گوش نمی‌دهیم.
برای من بسیار سخت بود که در جمع دوستان فعال محیط زیستی‌ام به عنوان «حامی شکار و شکارچی» دست بلند کنم و حرف بزنم، اما من هم مانند آن‌ها عاشق طبیعت هستم. من حاضر نیستم ماشه بچکانم و من هم آرزوی دنیای آرمانی آقای دکتر فاضل را دارم، که در آن جمعیت انسان بیش از ۷ میلیارد نباشد و همه بتوانیم با رفاه کنار جانوران و گیاهان زندگی کنیم و جای کسی و چیزی را تنگ نکنیم.
اما با واقعیت تلخ جهانی رو به رو هستم که همان‌گونه که آقای دکتر فاضل اشاره کردند عمده‌ی زیست‌توده (Biomass) جانوری را انسان و دامش تشکیل می‌دهند. مزارع ما سطح گسترده‌ای از خاک را به خود اختصاص می‌دهند. جانوران و گیاهان وحشی به سرحد انقراض رسیده‌اند، یا به دلیل عدم توازنی که ایجاد کرده‌ایم از حد و مرز طبیعی خود خارج شده‌اند. ما زمین را به جایی رسانده‌ایم که نیازمند کمک ماست؛ و باز هم باید قبول کنیم که از میان بیش از ۷ میلیارد انسان روی زمین، تعداد ناچیزی حاضرند که دست یاری به طبیعت برسانند و حامیان محکم محیط زیست هم خود اقلیتی در میان این اقلیت هستند. بیشتر مردم دنیا رفاه قرن ۲۱ را می‌خواهند. حتی اگر می‌خواستیم هم زورمان نمی‌رسید که مجبورشان کنیم گرازها را در مزارع‌شان تحمل کنند، موبایل و کامپیوتر و ماشین استفاده نکنند، لباس مد روز نخواهند.
ای کاش در دنیای رؤیایی دکتر فاضل بودیم. در دنیایی که شکار به خاطر رعایت حق حیات قدغن است، آنتی‌بیوتیک هم نباید بخوریم و خود را از چرخه‌ی انتخاب طبیعی خارج کنیم. شوینده‌های ضدعفونی‌کننده هم جایگاهی ندارند تا در خانه‌های‌مان نسل‌کشی کنیم. موبایل نباید باشد و همه باید به یک لنگ دور کمر بسنده کنیم. مرز کجاست؟ چه کسی آن را تعیین می‌کند و با چه معیاری؟ آیا اگر حق حیات را به مساوات برای همه‌ی جانداران در نظر بگیریم، حق داریم که به سایر انسان‌ها زندگی بدوی را تحمیل کنیم؟
در میان صحبت‌های روز جمعه چند نکته مطرح شد که دلم می‌خواهد دیدگاهم را درباره‌ی آن‌ها بیان کنم. آقای دکتر فاضل به درستی فرمودند که مهم‌ترین عامل انقراض گونه‌ها تخریب زیست‌گاه است. اما کمی بعد شکارچیان را متهم به قتل آخرین ببرها و شیرهای ایران کردند. لعنت خدا بر ظل‌السلطان و قتل عامی که در حیات وحش کرد. لعنت بر کسی که ماشه را روی آخرین شیر دزفول کشید. اما آیا اگر هر کدام از این جانوران زیبا الآن به ایران باز گردند (مانند طرح معجزه‌گون و ناکام ببر سیبری در میانکاله) آیا جایی برای زندگی پیدا می‌کردند؟ کدام جنگل جلگه‌ای خزری برای ببر باقی مانده است؟ در کجای ایران شیر می‌تواند بدون برخورد با دام و روستا شکار کند؟ ما هنوز نتوانستیم بلای جاده‌ی خاکی گزوئیه را از زیستگاه یوزپلنگ حذف کنیم. چرای بی‌رویه در مناطق تحت حفاظت سازمان محیط زیست فاجعه‌بار است، چه برسد به مناطق باز. تأثیر تخریب زیست‌گاه چند ده برابر شکار مجاز و غیر مجاز با هم است و این خود نکته‌ی دیگر بحث جمعه بود: قرار بود فرقی بین این دو شکل شکار قائل شویم. حتی اگر هر دو در دیدگاه شخصی ما قتل باشند، همه این نظر را ندارند؛ و در قانون ایران و جهان هم این دو از یکدیگر تمیز داده می‌شوند. به گفته‌ی آقای دکتر فاضل ما حدود ۱۰۰هزار غلف‌خوار بزرگ‌جثه در ایران داریم. نرخ زادآوری و مرگ و میر این‌ها را نمی‌دانیم، اما یقیناً ۴۰۰ رأس (یعنی ۰.۴ درصد) در کل جمعیت بسیار تأثیرگذار نیستند، از هر گروه سنی و جنسی که باشد. شکار مجاز برای ما فعالان محیط زیست دردناک است، اما تأثیر بوم‌شناختی آن ناچیز است. در علم آمار عموماً اگر چیزی کم‌تر از ۵ درصد کل را به خود اختصاص دهد، معنادار شناخته نمی‌شود. تعداد پروانه‌ها کم‌تر از یک دهم عدد معنادار است.
آقای دکتر شفیع‌زاده به شکار غیرمجاز اشاره کردند و عددی به نقل از یکی از مسؤولان سازمان حفاظت محیط زیست آوردند: روزی ۴۰۰ رأس. بنا بر حساب آقای دکتر فاضل این عدد غیرممکن است، چون پیش از تعداد کل علف‌خواران ماست. یقیناً تعداد شکار غیرمجاز در روز در سراسر کشور به این زیادی نیست، اما در بعضی از مناطق هفته‌ای بیش از پنج رأس علف‌خوار شکار می‌شوند. یعنی سالی بیش از ۲۶۰ رأس، تنها در یک منطقه. منطقه‌ای که ممکن است ۵۰۰ بز و گوسفند وحشی بیشتر نداشته باشد و جانوران هر چه قدر هم که باروَر باشند، به زودی در این مناطق منقرض می‌شوند. مگر این که کاری کنیم؛ البته کارهایی، چون مشکل یکی، دوتا نیست. اما برای این کارها پول لازم است و جیب ما فعالان محیط زیست خالی. بودجه‌های سازمان هم خیلی زیاد نیستند، درست هم مصرف نمی‌شوند، هرز می‌روند یا درگیر قانون‌گذاری‌های پیچیده هستند.
آقای دکتر شفیع‌زاده چند بار متهم شدند که می‌خواهند از راه شکار جیب خودشان را پرکنند. از اتهام زدن خوشم نمی‌آید، اما به آقای شفیع‌زاده پیشنهاد می‌کنم که برای دفاع از خود و نشان دادن عشق‌شان به طبیعت در این زمینه به فعالان محیط زیست کمک کنند. شکارچیان و شرکت‌های شکار هم باید به جامعه‌ی فعال محیط زیست اعتماد کنند و هم باید اعتماد آن‌ها را جلب کنند. جرأت آقای دکتر شفیع‌زاده و حضورشان در میان جمع مخالفان خود تحسین برانگیز است. از دوستان و همکاران محیط زیستی خودم می‌خواهم که هم‌سو با لطافتی که در عشق‌شان به طبیعت دارند، چنین حضوری را با بدخلقی و اتهام کدر نکنند.
و اما لطافت طبع: آقای دکتر فاضل چند باری گفتند که ما ایرانی‌ها «وایکینگ» و «کاوبوی» نیستیم و فرهنگ شکار در لطافت ایرانی نیست. یکی از حضار به شاهنامه‌ی فردوسی و دعوت به صلح در آن اشاره کرد. چطور می‌شوند فرهنگ شکار ملت ایران را انکار کرد؟ ما تا یکی دو قرن پیش کوچ‌نشین و دام‌پرور بودیم، عشایر همه شکارچی بودند و به کوه‌های پر از «شکار» قلم‌روی ایل خود می‌بالیدند. در زبان مردم ایران، همه‌ی سم‌داران را «شکار» می‌نامیم، به ویژه در روستاها. در هیچ روستایی با دیدگاه ما فعالان شهریِ محیط زیست به طبیعت نگاه نمی‌کنند. برایشان شکار پیش پا افتاده است، گوشت شکار «درمان» است و نزد شکارکش‌ها راهی برای سیر کردن زن و بچه. در همان شاه‌نامه، قهرمان ملی ما، رستم، به شکار می‌رود. بهرام گور شکارچی است. در قالی‌بافی و مینیاتور و حتی کاشی‌کاری مساجد زیبای‌مان نقش شکارگاه داریم. به وقتش قوش‌بازی و شکار با تازی را اختراع خود می‌دانیم و به آن افتخار می‌کنیم. پردیس ایرانی شکارگاه بوده است و بقایای چنین شکارگاهی کنار پاسارگادِ کورش کبیر (که این روزها کم مانده است مخترع موتور چهارزمانه و مکتشف پنیسیلین بدانیمش) کشف شده است. آیا شکار در طبع ما نیست؟ شعرا و هنرمندان لطیف ما شکارچی بوده‌اند و هستند. عکس شکار نیما یوشیج از در و دیوار خانه‌اش آویزان است و شجریان خوش‌آواز و خوش‌آوازه و صلح‌دوست و دشمن تفنگ، شکارچی‌است. اگر شکار در فرهنگ ما نیست، چرا بسیاری از کودکان این سرزمین با تفنگ بادی گنجشک می‌زنند؟ چرا در هر روستا به تعداد خانه تفنگ هست؟ پلنگ‌ها را طی چند ماه اخیر شکارچی‌های آریستوکرات شهری کشتند یا مردم روستاها؟ پروانه‌ای گرفته بودند؟
لطافت طبع، در کنار احترام به طبیعت، احترام به سایر اقوام را نیز می‌طلبد و دون شمردن وایکینگ‌ها و امثالهم شایسته‌ی مدیر دانشگاه محیط زیست نیست! اما شایسته می‌بود که اگر آقای دکتر فاضل که در دوره معاونت سازمان حفاظت محیط زیست پروانه صادر نکرده‌اند و به موضع خود افتخار می‌کنند، این کار را با اتکا بر آمار می‌کردند، نه این که در مناظره هم بگویند که چه در دوره‌ی ایشان، چه قبل و بعدش آماری درستی از جمعیت حیات وحش نبوده است و نخواهد بود. آیا بهتر نمی‌بود که طی دو سال زمام‌داری آقای فاضل، تدابیری برای آمارگیری از حیات وحش را فراهم می‌کردند؟
طی مناظره چند باری پای گراز به میان کشیده شد. گراز آفت نیست، اما جمعیت و زیستگاه کنونی‌اش با زمان غارنشینی انسان فرق کرده است. من هم ترجیح می‌دهم که انسان را آفت بدانم تا هر جانوری را، اما آیا می‌توان شهرها را سمپاشی کرد؟ می‌توان انسان را از کره‌ی زمین حذف کرد؟ هر جانوری هم که امروز آفت نامیده شود به دست ما تبدیل به آفت شده است و ما پراکندگی و جمعیت بسیاری دیگر از جانداران دیگر را تغییر داده‌ایم: سوسری مثال روزمره‌ی این موضوع است، اما از آن مهم‌تر گونه‌هایی مانند بیدهایی هستند که با رشد و گسترش جمعیت انسان در سراسر زمین هم به کشاورزی و هم به محیط زیست بکر آسیب می‌زند یا گیاهانی مثل کهور آمریکایی (پاکستانی) که دارد بلاها سر جزایر خلیج فارس می‌آورد. اگر نخواهیم فکری به حال گرازهای داخل مزارع بکنیم باید فکری به حال کشاورزان بکنیم: تیرشان بزنیم یا مسموم‌شان بکنیم.
چه کنیم که زمین را محتاج کمک خود کرده‌ایم؟ و چه کنیم که به این اندازه دستمان تنگ است؟ متأسفم، و روی تأسفم تأکید دارم، اما واقعیت این است که دیگر نمی‌توانیم طبیعت را به حال خود رها کنیم. اما برای حفظش هم نیاز به منابع مالی گسترده‌ای داریم و در جبهه‌های زیادی باید بجنگیم. شکار شاید بهترین راه کسب درآمد برای حفظ محیط زیست باشد. ارزش اخلاقی و فلسفی و احساسی طبیعت قابل سنجیدن به ریال و دلار نیست. اما برای حفظ طبیعت پول نقد لازم است. اگر یک شکارچی خود را عاشق طبیعت دانست، مسخره‌اش نکنیم. نخستین حامیان طبیعت ما شکارچیان بوده‌اند: مگر اسکندر فیروز را که همه برایش احترام قائلیم فراموش‌مان شده است؟ مگر در میان همین جامعه‌ی محیط زیستی جوان تعداد شکارچیان و آفرودباز‌های «نادم» کم است؟ مگر در میان ما کسانی نیستند که کلکسیون ملخ و پروانه دارند یا ویال‌های پر از الکل و مارمولک؟ نمی‌گویم که شکار راه حل نهایی‌ست. نباید از تلاش برای تعدیل فرهنگ مصرف‌گرایی خسته شویم. اما واقعیت این است که از پایان راه خبری نیست. جمعیت جهان تا حداقل سال ۲۰۵۰ رشد خواهد کرد و به کام اکثر مردم مصرف شیرین‌تر از قناعت است. نمی‌توان همه را تغییر داد و دستمان هم برای تخفیف زیانی که به طبیعت وارد می‌کنیم تنگ است. بله، باید به قول آقای دکتر فاضل دنبال آن شکارچی باشیم که پول را داد، اما ماشه را نکشید. باور کنید که زیادند، این‌ها!

 

نوشته شده در پایگاه خبری فضای سبز و محیط زیست ایران در تاریخ ۲۶ بهمن ۱۳۹۲

http://isdle.ir/news/index.php?news=9629

Share This: